کجا می روی ای مسافر درنگی !!!
امام حسین علیه السلام :
خدا مسلم را رحمت کند، او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تکلیفش را ادا کرد و آن چه بر دوش ماست، باقى مانده است.

ما به نامِ هم بودیم
نزهت بادی
ما به نام هم بودیم؛
از همان روز نخست که خداوند نام هر جفت عاشقی را
بر گلبرگ نگاه فرشته نگهبان عشق،
کنار هم نوشت
ما به نام هم بودیم
این راز را خدا می دانست
و مردی زلال تر از آیینه که در انتهای شب فاصله
محرم دلتنگی های مشترکمان بود.
ما به نام هم بودیم؛
مثل عطر پراکنده در هوای غروب که
هر عابری را به پای بوته یاس، کنار کوچه می کشاند
مثل روشنای مهتاب پشت پنجره
که در چشم های بیدار از شوق گریه، نقاب از چهره برمی اندازد.
ما به نام هم بودیم؛
زیرا وقتی انار دلم در تلاقی آن نگاه پاک و نجیب
ترک خورد
و دانه های سرخ رنگ آن بر دامان مهر و لطف تو فرو ریخت
تو دست بردی و آن دانه انار بهشتی را برداشتی
و این راز رسیدن من و تو بود
ما به نام هم بودیم؛
این راز را خدا می خواست
و مردی که قرائت سبز وصل را
برای روز یکی شدن ما
در لهجه صریح آفتاب، ذخیره کرده بود

خدا : بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده : خدایا ! خسته ام ! نمی توانم.
خدا : بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده : خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا : بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده : خدایا سه رکعت زیاد است
خدا : بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده : خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا : بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده : خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا : بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده : خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا : بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا : ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه : خداوندا ! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید
خدا : ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه : پروردگارا ! باز هم بیدار نمی شود !
خدا : اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه : خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی ؟
خدا : او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم
که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری
منبع : سایت ماد وب
با پخش سریال مختارنامه از شبکه های ملی و قرآنی سیمای جمهوری اسلامی ایران، مسلمانان و شیعیان شرق عربستان و دیگر نواحی این کشور، ضمن ابراز شادمانی از پخش این سریال، آن را توفیقی دیگر برای جمهوری اسلامی ایران در مسیر پرده برداری از رازهای سر به مهر تاریخ واقعی اسلام بر شمرده و براین نکته تأکید دارند که سریال مختار نامه، بیدار کننده اذهان جوانان مسلمان در برابر تاریخ ستیزان سلفی و وهابی خواهد بود.


شبی وقت مناجات شیطان بر وی ظاهر شد و گفت:
بیچاره ! سی سال است ترا می بینم او را می خوانی اما ندیده ای جوابی به تو بدهد.دیگر این خواندنت برای چیست؟
نه الهامی ... نه آگاهی بر غیبی ... نه مکاشفه ای ... نه کرامتی...
این یعنی او ترا نمی خواند.
مرد
لحظه ای تردید کرد و مناجات خویش قطع نمود و قبول کرد که اگر قرار بود
عنایتی از سوی حضرت ربوبیت میشد تا حال یکبار شده بود پس من جایگاهی ندارم و
تنها به خودم زحمت میدهم.
رنج تشنگی و گرسنگی و عبادات و ریاضات و....
رفت و خوابید.
فرشته ای بر او ظاهر شد و گفت:
هان ... امشب صدایت را نشنیدیم؟
مرد گفت:
این همه خواندم و شنیدی چه گفتی؟
فرشته خندید و گفت:
خدا
سلام رساند و گفت ای بنده من ،این آمدنت و به نماز ایستادن و به سجده رفتن و
به دعا ایستادن همه به خواست من بود و پاسخی بود بر خواندن تو .
من ترا برای خودم می خواستم نه برای چیزی دیگر...
مرد بیدار شد و دانست آنچه که در این سی سال بر وی گذشته بود از حال دعا و نماز تنها عنایت حق بود و بس.![]()
در این مقاله به نتایج بی حجابی و بدحجابی (1. فردی؛ 2. اجتماعی.)می پردازیم...
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات دبیرستان به عنوان موضوع
انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟''
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این''
و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و
رفته بود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشت و همه به اتفاق و
بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند.
فكر می كنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه ؟؟



بابالجواد راه ورودي به قلب توست
حاجت رواست هركه از اين راه ميرود
منبع : سایت خبرنامه دانشجویان ایران
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)
با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
گفت : به دنيا برو و دو چيز بياور
اولي آنچه که " من ندارم "
دوم آنچه که براي تو
"بهترين" است ...
ای ساکن 20 متری 15 متری های متعدد این شهر بزرگ ای رزمنده بقال تاجر بسیجی کارمند رپی... که همه و همه خواهرها و برادرهای من هستید بدانید:
ان جانباز است که سختی اش را می کشد و ریه اش با هر نفس بیشتر می سوزد ولی من معروف می شوم .جانباز است که ذره ذره اب میشود و جانش را بالا می اورد و ان شخص دارویش را وارد می کند ان یکی تبلیغاتش را می کند و دیگری جیبهایش بیشتر ورم می کند!و تو هیچ میدانی که ریه هایت را از صدقه ریه های پر تاول او از هوای تمیز و بهاری پر می کنی؟
حاج رحیم میگفت کاش بعضی به اندازه ان سگ که در زیر گلوله های دشمن در دار خوین به مدت دو هفته برای یک گاو که گوساله ای زاییده بود و ترکش خورده بود و در دهلیز بین دو خط گیر افتاده بود علف می برد معرفت داشتند اما من می گویم:کاش خروار خروارتان ای غنیمت خوارها به اندازه یک نفس الوده به گاز خردل یا مقداری از خلط سوزان ان بزرگمرد ارزش و معرفت داشتید.
ای پیرمرد پیرزن جوان نوجوان دختر پسر بسیجی دانشجو طلبه نازی ابادی شهرک غربی هنر پیشه ورزشکار...بدانید در این حوالی هستند کسانی که به خاطر من و تویی که این سطور را می خوانی و روزانه به طور متوسط 21/600 مرتبه هوای تمیز را فرو می دهی و...به مرحله ای رسیده اندکه حتی از یک نفس بدون سوزش محرومند!
برادرتان ابوالفضل سپهر
ماخذ:کتاب دفتر سرخ

| ||||||||

...هدف از اقدام نفرتانگیز اخیر آن است كه از سویی مقابله با اسلام و مسلمین
در جامعه مسیحی به سطوح همگانی مردم كشیده شود و با دخالت كلیسا و كشیش رنگ
مذهبی گرفته و پشتوانهای از تعصبات و تعلقات دینی بیابد و از سوی دیگر
ملتهای مسلمان را كه از این جسارت بزرگ به خشم آمده و جریحهدار میشوند
از مسائل و تحولات دنیای اسلام و خاورمیانه غافل سازند... 
زمان
: بحبوحه جنگ
مکان : ستاد
مشترک نیروهای مسلح
***************************
افسری که متصدی دریافت آمار و اسامی شهدای جبهه های جنگ است ، تصادفا متوجه شباهت "نام خانوادگی و نام پدر" سه شهیدی است که از سه محور عملیاتی در جبهه های مختلف جنگ ، بطور همزمان برایش ارسال شده...


دنيا به دور شهر تو ديوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
كي عيد مي رسد كه تكاني دهم به خويش
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
شب ها به دور شمع كسي چرخ مي خورد
پروانه اي كه دل به دل يار بسته است
از تو هميشه حرف زدن كار مشكلي ست
در مي زنيم وخانه ي گفتار بسته است
بايد به دست شعر نمي دادم عشق را
حتي زبان ساده ي اشعار بسته است
وقتي غروب جمعه رسد بي تو آفتاب
انگار بر گلوي خودش دار بسته است
مي ترسم آخرش تو نيايي و پر كنند
در شهر : عاشقي زجهان بار بسته است
منبع : سایت صبح
در طول دو سال و دو ماه زندگي مشترك من وحاجي ، سه نوروز داشتيم و تحويل هيچ سالی را با هم نبوديم . قبل از تحويل آخرين سال زندگي، با او صحبت كردم زياد كه بگذار اين عيد را با هم باشيم. حاجي گفت:
« مي داني ! بسياري از بچههاي بسيجي چند ماه است كه خانوادههايشان را نديدهاند بگذار من عذاب وجدان نداشته باشم. بگذار سال تحويل را با اين بچهها در سنگر بمانم. »
يك بار در لابهلاي دفتر سررسيد حاجي نامههاي بسيجي را ديدم. يكي از آنها نوشته بود:
« من سر پل صراط جلوي تو را ميگيرم! سه ماه است كه به عشق رؤيت روي تو در جبههها منتظرم. به اميد روزي كه فرماندهام ، حاج همت را ببينم. »
حاجي گفت: « تو فكر نكن من آدم خوبي هستم كه بسيجيها براي من نامه نوشتهاند . من يك گناهي به درگاه خدا كردهام كه بايد با محبت اينها عذاب پس بدهم . مگر من كيام كه اينها براي من نامه مينويسند ! حاصل كلام حاجي هميشه اين بود : « سختيهاي زندگي من و تو در مقابل كار اين بچه بسيجي ها هيچ هم نيست !»
تنها تقاضاي من از حاجي اين بود كه عقد ما را امام « ره » جاري كنند. حاجي مدتي اين دست وآن دست كرد و گفت : « من ميتوانم يك خواهشي از شما داشته باشم؟ فكر ميكنم تنها خواهش من در طول عمرم باشد... اجازه بدهيد كه ما براي عقد پيش امام نرويم. »
گفتم : چرا ؟
گفت :« من روز قيامت نميتوانم جوابگو باشم. مردي كه بايد وقتش را صرف يك ميليارد مسلمان به اضافه مستضعفان دنيا كند بخشي از آن وقت را به عقد خود اختصاص دهم. من فكر مي كنم اگر اين كار را بكنيم يك گناه نا بخشودني است !»
بعد از شهادت حاجي هنوز هم حضور او را به عينه در زندگي حس مي كنم . يادم ميآيد يك بار يكي از فرزندانم پس از گذشت رو ز سختي در اوج تب ميسوخت. نيمه شب بود.
همه توصيه ميكردند كه بچه را به دكتر برسانيم. اما من به دلايلي موافق اين كار نبودم . نزديك نماز صبح گريهام گرفت و خطاب به حاجي گفتم: «بيمعرفت دو دقيقه بيا اين بچه را نگه دار نزديك صبح براي لحظهاي نميگويم خوابم برد يقين دارم كه خوابم نبرد حاجي براي لحظهاي آمد و بچه را از دست من گرفت و دو سه بار دست به سر او كشيد...
وقتي من به خودم آمدم ديدم تب بچه قطع شده است به خودم گفتم: اين حالت شايد نشانههاي قبل از مرگ بچه باشد. آفتاب كه زد با حالت بيقراري و اشك و آه بچه را به دكتر رساندم. دكتر گفت: اين بچه كه ناراحتي ندارد...
شهادت حاج همت
حاج همت نزديك غروب روز هفدهم اسفند ماه 1362 به شهادت رسيد. زماني كه بر ترك موتور شهيد ميرافضلي معاون لشكر 41 ثارا... نشسته بود و به سمت جنوب جزيره پيش ميرفتند از جادهاي گذشتند كه مدام زير آتش توپ و خمپاره دشمن بود. زماني كه آن دو به چهارراه محل تلاقي دو جزيره شمالي و جنوبي رسيدند ناگهان يك گلوله توپ روي جاده و در فاصله چند متري آنها به زمين فرود آمد و تركشها ي تيز و سوزنده آن به سر وصورت حاج همت اصابت كرد و او و همسفرش را در نزديك سنگرهاي لشكر علي عليهالسلام نقش بر زمين كرد.نيروهاي لشكر 17 قم به سرعت خود را به محل حادثه رساندند و جنازه غرق در خون حاج همت و ميرافضلي را از زمين برداشتند و در يك آمبولانس عبوري گذاشتند بيآنكه بدانند پيكر غرقه در خون سردار سلحشور خيبر را از خاك مقتلش برداشتهاند . دو روز بعد نيروهاي لشكر كه همه جا به دنبال فرمانده خود گشته بودند به معراج شهداي لشكر امام حسين عليهالسلام رسيدند. نگاه شهيد عباديان و همراهان وي روي جنازههاي كه كنار هم چيده بودند چرخيد و ناگهان بادگير سبز رنگ و لباس پلنگي و چفيه سفيد با خالهاي سياه رنگ حاج همت توجه او و همراهانش را به خود جلب كرد. آرام پيش رفتند و صورت شهيد را ديدند غرق در خون بود. با آن كه نيمي از چهره اش را تركش برده بود اما توانستند او را شناسايي كنند خود حاج همت بود...
ماخذ : همسفران ، زندگي نامه فرمانده بسيجي شهيد حاج همت
راهیان انتظار !
شور آفرینان آه و آتش و اشک و عطش !
ساکنان خیمه های پریشانی !
بسم الله
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
هر که دارد سر همراهی ما بسم الله